هـ

اکتبر 2, 2011

× هیچی ندارم باهاش آهنگ گوش بدم حاجی. اومدم تو گیلانه بشینم پشت میز گوشی‌م شکست. تازه اونم بعد از اینکه پنجاه تومن خرج تاچ‌ش کرده بودم. اصن خیلی کونم سوخت. دخترم بهم گفت فدا سرت. یه کمی تسکین شد واسم. اونموقع دختر داشتم. آخه فدای سرت گفتن خیلی خوبه. من حتی گاهی وقتا دوست دارم یکی که دوستش دارم بزنه یه چیزی که دوستش دارم رو بگاد بعد من با بیخیالی بهش یه نیم نگاه بکنم بگم فدا سرت. خیلی بهتر و  راحت تر از دوستت دارم گفتن‌ه. اصلن دوستت دارم آخرین چیزی‌ه که آدم باید بگه واسه وقتی میخاد بگه دوستت دارم. آدما دیرباور شده‌ن. دوست داشتنا هم تخمی‌ان. کلن دوستت داشتن تخمی‌ه آخه. تازه آدم باهاس اینو بفهمه تا یه دوستت دارم بشنوه دلش غنج بره. یعنی همین خودش کلی‌ه. اما نمیخان همینو هم باورش کنن .. آره. هیچی ندارم باهاش اهنگ گوش بدم. گوشی قدیمی‌ه هم هست. اما سیمش اتصالی داره. یهویی میزنه بیرون صداش پخش‌ه بیرون میشه. همین چندماه پیش داشتم با دخترم حرف میزدم. یهویی صداش بیرون رفت. با دخترای دانشگاه نشسته بودیم تو ماشین داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم. هیشکی به روی خودش نیاورد. من خندیدم خدافزی کردم باهاش اونم خدافزی کرد. اما بعدش یه جوری شدم. انگار یهویی در کمدم افتاده باشه همه برگشته باشن توش زل زده باشن. حاجی خیابونا یه جوری میشه بی هدفن اصلن. مثل اینکه زمستون باشه نتونی یقه ت رو بدی بالا سوز بزنه پشت گردنت. هی ماشینا واسه هم بوق کیری میزنن. صدای ترتر موتورا که از همه بدتر. کز کرده‌م گوشه خونه اصن. نمیرم دیگه واسه خودم راه برم. تا راه نرم عکس‌م که نمیگیرم. دلم واسه چارباغ تنگ شده. حالام که نشسته م تو خونه هدفن زده‌م تو گوشم یهویی مامان میاد تو اطاق میخنده من میبینم دهنش تا ته باز میشه لب‌خونی میکنم میگه کری؟ لب‌خونی نکنم هم میدونم همینو میگه. همیشه همینو میگه. وقتی صدای تلویزیون بلنده هم همینو میگه. من خودم وقتی یه چیزی میگم میخام مطمئن بشم طرف‌م شنیده میپرسم شنیدی؟ دختر اولی‌م میگفت فمیدی؟ بعدش من خنده م میگرفت. فمیدی خیلی خوب بود آخه. مثلن انگار آدم خنگ باشه. ولی خب منظوری که نداشت. منم وقتی میگم «شنیدی؟» یارو یه جوری برمیگرده نگام میکنه انگار طلبکارش شده‌م. بعد اونم طلبکار میشه. اما من فقط میخوام مطمئن بشم که شنیده؟ فقط همین. اما خب اینجوریاس دیگه. مثلن به طرف بخندی بگی خارکسته یکی هم رفاقتی وسط قهقهه بزنی پشت کمرش خودشم شروع میکنه باهات میخنده. ولی وایسی تو روش زل بزنی بگی خارکسه یکی با مشت میزنه پا چشمت. دنیا همه ش سوء تفاهمه. مامان برای ظهر گوشت کبابی گذاشته بود بیرون. بعد من گفتم باز پاشیم بریم پا منقل که کباب بخوریم؟ آخه تو یه نیمرو هم بدی به ما بخدا قسم بیشتر میچسبه تا کباب ِ بعد از نکبت منقل‌کاری. ده دقیقه بعدش دیدم خودش رفته تو حیاط داره زغال میذاره. سیخا رو برداشتم بردم رفتم پیشش. با هم باد زدیم حرف زدیم مسخره بازی در آوردم خندیدیم. یادمه هـ میگفت آدما بنده ی محبت‌ن، شیش هفت سال پیش. همین مامان .. سه ساعت هر روز بهمون غر میزنه که دستش درد میکنه یه کم مراعاتش رو بکنیم. ولی هفته ای یه بار که صبح پاشه ببینه من ظرفاشو شسته م دیگه تا کلی وقت هیچی بهم نمیگه، قربون صدقه م میره، غر هم نمیزنه که تو باز تا صبح بیدار موندی حالا تا عصر و شب میگیری میخوابی آخه این وضع زندگی آدمیزادی‌ه؟ اصن هر روز صبح که پا میشه یه دوستت دارم بهش بگم و پیشونیشو ببوسم تا خود ِ شب دیگه هیچی بهم نمیگه. اون حاجی هم همینجوری. شب که از بیرون میاد اعصابش سگی‌ه مثلن گرسنه‌س. بعد همه ش چار دقیقه طول میکشه یه چیزی بذاری جلوش. همیشه هم که شام حاضری میخوره. سبزی هم باشه نون سنگک هم بذاری تو تستر داغ بشه بعدشم که خورد یه لیوان چایی بریزی براش ببری. ده دقیقه بشینی تو هال کنارش واسه نیم ساعت اون چراغای لعنتی هال رو روشن کنی فکر اون قبض کیری برق نباشی، واسه نیم ساعت هال از اون افسردگی و تاریکی‌ش در بیاد صدای صادق صبا هم بیاد بعد قذافی رو نشون بده حاجی سرحال بشه از خاطره ش که با مرتضی فلانی رفته بود پیش قذافی و مرتضی با دمپایی اومده سر شام تعریف کنه بخنده. بعد نیم ساعت بعدش که حواست نبود میبینی رفته داره یک ساعت ظرفا رو میشوره. غر اون چار دقیقه شام حاضر کردنم نمیزنه. اصن مسخره نیست آدم یه شامی رو که خودش میتونه پنج دقیقه حاضر کنه انقدر واسه ش غر بزنه گه بزنه به اعصاب خودش و بقیه؟ اصن تو اگر حال نداری مگه دیوونه ای میری بعدش یه ساعت ظرف میشوری؟ همین خود من. چند روز پیش خسته از دانشگاه رسیدم. هیشکی خونه نبود. رو گاز رو نگاه کردم هیچی روش نبود. یخچالو باز کردم هیچی توش نبود. در یخچالو بستم نشستم گوشه ی هال نیم ساعت زار زدم. بخدا قسم. اشکی میریختم‌ها. حالا تو یکی که میدونی من غذا اینا به تخمم هم نیست. اصن اگر غذا هم بود حال نداشتم گرمش کنم میرفتم کپه‌م رو میذاشتم. همین چیزاس دیگه. همه ش همین چیزا رو توی خودم و دور و برم میبینم عنم میگیره از همه چیز. عنم میگره از خودم به دخترم میگم دوستت دارم. عنم میگیره هر روز صبح چرا نمیرم پیشونی مامانو ببوسم بهش بگم دوستت دارم. عنم میگیره فکر میکنم به یک ماه بعدش که هر روز بهش گفتم دوستت دارم قراره چجوری بشه چه بازی دیگه ای سرمون در بیاد..

– منم خسته شدم از این تنهایی. همه ش فکر میکنم برگردم یه گوشه واسه خودم آروم زندگیمو بکنم. اونجا آشنا هست. آدم احساس امنیت میکنه. حس میکنه یکی هست پشتش درآد.. یکی هست هواشو داشته باشه..

× برنگرد حاجی. اینجا همه ش نکبت‌ه. اینا همه ش غم‌ه. همه ی اینایی که بهت گفتم یه کپه غم چسبیده بود بهش. این خونه بو میده. این محبتا بو میدن. از همون اولشم همه ی این چیزا درست نبود. رو حساب کتاب نبود. بودنش یه بدبختی‌ه، نبودنش صدتا بدبختی. اینطوری که تازه اینا ساخت و پاختش کرده‌ن که دیگه اصن جای هیچی نمونده واسه‌ش. من گاهی وقتا میشینم با خودم فکر میکنم که بکـَنم از اینجا فرار کنم برم یه گورستون دیگه. ولی بعد به خودم میگم آخه از چی فرار کنم؟ مگه اصن میشه ازش فرار کرد؟ گاهی وقتا یه لحظه با خودم فکر میکنم اگر حاجی یه چیزیش بشه من چیکار کنم. همه تن و بدنم میلرزه. اصن نمیتونم. کم میارم. یادته سه چار سال پیش تو اتوبان با موتور زدم به یه پیکانی‌ه؟ صب که بی‌خبر از بیمارستان اومدم خونه حاجی دید پای چشمم کبود شده بی اینکه هیچی بگه از سر میز صبونه پا شد رفت تو اطاقش. تا فرداش هم هیچی نخورد حرف نزد باهام. برنگرد حاجی. برنگرد.

Advertisements

36

سپتامبر 27, 2011

صبح .. صبح؟ یادم نیست. پرده کشیده بود. نور نبود. صدای اذان می آمد. نفهمیدم صبح بود یا دم غروب. تو آمدی. توی کیمیا بودی. خابت را دیدم. پتو را روی سرم کشیدم. از توی‌ت بیرون پریدم. خیس بودم. پتو خیس بود. نشستم. چرا کیمیا؟ گور پدر چرا. نشستم. پاهایم خیس شد. موکت خیس بود. حسن از دور نگاه میکرد. گفت مجید این کیمیای من است. گفتم دوستش دارم. گفت بیدار شو. گفتم خسته ام. گفت تا بلند نشوی همین است. نگاهت کردم. گفتم می خواهم این بازی را تمام کنم. گفتی بسم الله. پتو را از رویم کنار زدم. همه جا خیس بود. پرده را کنار زدم. کنار نمیرفت. گفتم ولم کن میخواهم بروم. ساکت بودی. دراز کشیدی روی تخت. آب از زیر تخت زد بالا. پتو دور گردنم پیچید. داد زدم دوستش دارم. حسن پشت دیوار ایستاد. آب شور بود. گریه کردم. گفتم رفیق، نمی خواستم اینطور بشود. به دیوار تکیه داد، گفت مجید، این کیمیای من است


لبّ لبّ لبّ ِ …‏

دسامبر 13, 2010

من میخواستم بزنم به سیم آخر . تو میگفتی هه . میگفتم که میخواهم بزنم به سیم آخر . میگفتی دو شنبه یادت نرود برایم ایمیل بزنی . من میخواستم توی تو جا بشوم . من میخواستم از توی تو دیده بشوم . سیم اخر دیگر چه صیغه ای بود . تو میگفتی هه


34

دسامبر 1, 2010

صب که از خواب بیدار میشدی و از تخت پایین می آمدی یک زیر انداز آبی ساده میتوانست پاهایت را خیس کند یا اینه ی شکسته ی کوچک روشویی بیست سال گذشته ات را جلوی چشمت بیاورد . نه اینکه بین یک مشت کاغذ درهم و برهم سرک بکشی که شاید از چیزهایی که داشته ای چیزی یادت بیاید  یا یک عصری شبی سحری یکهویی بفهمی پاهایت روی پیاده رو پس چرا اینطوری صدا میدهد ..
قدم میزدم عطری زیر دماغم خورد یادم افتاد چقدر دوستت داشتم پرت شدم به یک جای دیگر یک جایی که یادم نمی آمد کجاست یا چه چیزهایی داشت فقط میدانستم همانجایم و تمام چیزهایی که بود حالا دارند رد میشوند . مگر چندبار آدمی زیر تکرار یک جمله دوام می آورد  و نو میشود .. چندبار می آیی و میروی و تمام میشوی چندبار هرروز باید یادت بیاورم که چقدر دوستت دارم من از هر روز لعنتی این بیست و چند سالی که گذرانده ام چند روز کار کشیده ام تا خسته بشوم وخواب ام ببرد و وقتی به خودم بیایم که بیدار شده ام و دارم باز از نو شروعت می کنم ..


33

نوامبر 25, 2010

خیال میکردم از زیر دست هایت جان سالم به در برده ام و بعد با خیال راحت نشسته ام برای کف کفش هایت شعر میگویم .. هنوز هم فکر میکنم یکی از قشنگ ترین شعرهایی بود که گفته ام . شعر به معنای چیزی که تمام یک حادثه را توی خودش حفظ کند ، بلندی درخت هایی که کنارمان بودند خنکی هوایی که گلوی مریض من را اذیت میکرد صدای ماشین های سر صبحی یا حتی تداعی حضور یک جوب آب چندمتر آنطرف تر از صندلی‌مان .  باهمه ی این حرف ها ، حالا که فرقی نمیکند . شاید هم خودم را گول میزنم که فرق ها را نمیبینم . بعد از تو بود که من به دام مبتذل انتخاب و تنهایی وصله اش افتادم . حقیقت این بود که با تو هیچ فرقی نمیکرد . تنهایی بود اما هر چیزی که از تو بود خوب بود . خیالی نبود ، مال تو بود . همین یک «تو» تمام حرف و حدیث ها را تمام میکرد . دارم با خودم زیر لب هی به جای «تو» اسمت را تکرار میکنم . تو تو تو ..


32

نوامبر 23, 2010

امده توی هال گریه هایش را کرده من توی اطاق سه تارم را گذاشته ام روی تخت به روی هم نمی اوریم اما وقتی کسی گریه میکند نمیشود سه تار زد تکیه میدهم به در نمیشود بیرون رفت دلم میخاهد بروم دستشویی دلم میخاهد مثل یک انسان عادی بروم دستشویی و او هم همانطور که هست کنار هال برای خودش گریه کند و حرف بزند سه تار توی پتو گم میشود همیشه میترسیده ام که حواسم نباشد و روی سه تار بشینم بارها لحظه ای که میشکند را تصور کرده ام . دسته اش از کنار کاسه میشکند سیم ها با صدای بدی پاره میشوند و من مثل احمق ها با اینکه کاملن میدانم دیر شده است از سر ناراحتی داد میزنم . یک همچین لحظه ای حتی اگر رخ بدهد باز هم نمی آید . کمتر چیزی انطور که نشان میدهد هست . مثلن من همیشه عبارت راهروی دانشکده ی فلسفه را از خود راهروی دانشکده ی فلسفه بیشتر دوست داشته ام اما همیشه میشد مابین این دو دنیای کاملن سوای از هم زندگی کرد ولی حالا مدت هاست که نمیتوانم این ها را از هم تمیز بدهم . مثلن از ساده ترین چیزهایی که میشود تصور کرد . دمای بدنم را گم کرده ام . یا انقدر لباس میپوشم که همینطور عرق میریزم یا سردم است . مرز حاشیه که گم بشود همه چیز حاشیه میشود


31

نوامبر 21, 2010

یک شهر هیچوقت تمام نمیشود . هر روز صبح دوباره شروع میکند و تمام چیزهایی که دوست داری کم کم توی آن ته میکشد و تمام میشود و تو فکر میکنی حالا که تمام چیزهای تو را گرفته شاید تمام شود ، اما باز صبح که میشود مثل همیشه ادامه میدهد ، تمام نمیشود.‏


30

نوامبر 14, 2010

من از اين خانه حالم به هم ميخورد. و چشمهايي كه در هم مي شوند و سلام هايي كه سر مي خورند. حالم از تلويزيونمان به هم مي خورد از قابلمه ها و بشقاب چنگال هايمان از مبلمانمان از ماشينمان ايفون تصوير و صدايش با هم. اين ها اصلن به اين زندگيمان نميمانند نمي ماسند مثل یک دروغند. حالم از عيدها به هم ميخورد و روبوسي كه مي كنيم صورتهایمان میمالد به هم گرم است و مثل ِ محبت است اما هیچکدام سر جایش نیست به جایش چیزهای دیگری هست طبقه ي بالاي كتابخوانه ام پگ فيلم هايم كون سيگارهايم كه به حسين مي دهم لباس هاي كهنه ام ناخن هاي كثيفم سر كچلم يا موهاي پيچ خورده ي بلندم بوي زير بغلم و دادهايم وقتي كه عصباني ميشوم و هيچكس نمي فهمد سينه دردهايم وقتي كه بغض هاي بزرگ مي ايند گلودردهايم از سيگار پشت سيگار ها يا دلشوره هايم از نمي دانم چي و تمام زندگي من همين نميدانم چي است و همه ی این چیزهای  ای که تویشان خلاصه شده ایم ماییم اما یک مشت دروغ احاطه مان کرده اند دروغ هایی که قشنگ اند و قرار است خوب باشند اما کار را خیلی مبتذلانه سخت تر کرده اند/ دی ماه هشتاد و هفت


اوت 28, 2010

هفتصد کیلومتر کوبانده بودم تا خودت را ببینم و لبخندت را ، و همه چیز تمام شود . شب از دامنه ی کوه پایین انداخته بودیم لای درخت های لویزان گم و گور شده بودیم عباس کنارم بود زیر اواز زده بودیم و تو جواب دادی گفتی نمی آیی فردا کار داری و اینکه اصلن لزومی نمیبینی هم را باز ببینیم . حسن کنارم نشسته بود مهدی کمی بلاتر از ما داشت مسخره بازی در می آورد و من بیشتر ادمهایی که دوستشان داشتم را در کنارم داشتم و با اینکه سنگینی را توی زمین خودم حس میکردم احساس میکردم مقهور شده ام . سه سال بعد عکس فردای آن روزت را دیدم . نشسته بودی لبخند میزدی دستت دراز شده بود و میدانستم هیچ کجای فکرت را نگرفته ام اما به دستت نگاه میکردم فکر میکردم داری بدرقه ام میکنی . چند ماه بعد از آن شب برای بار دوم از پتروشیمی انصراف دادم برای سربازی دفترچه پست کردم . میخواستم معماری بخوانم . مطمئن بودم که میروم معماری ، و وقتی یک جایی مینشینم حرف های قلمبه سلمبه دارم بزنم . برای بابا و بیشتر اطرافیان این به معنی هدف‌دار شدن زندگی ام بود و برای خودم ول کردن تمام چیزهایم که میدانستم پر از دربه دری اند . معماری برایم از جنس طعم تو بود یا داشتن تو و این که فکر کنم توی تمام خیابان ها دارمت ، و اینکه مال منی . فایده ای نداشت همه ی شهر را به من بدهند و ندانم که میتوانم با تو کنار یکی از جوب هایش بشینم دست هایت را بگیرم و حرف بزنیم . تو برایم مثل پریتزیکر بودی . راستش من همیشه فکر میکردم هنر مال جنده هاست و حتی الان هم که بیشتر وقتم خواه ناخواه توی آن میگذرد همینطور فکر میکنم و میدانم که همیشه یک گوشه ی دلم میخواست توی تو گم بشوم توی خیابانهایی که مال‌م بودند همه ببینندم نه لای درخت های لویزان نه توی اطاقم با یک مشت کتاب رمالی که هیچ کس نمیفهمدشان چون اگر بفهمند دیگر به دردی نمیخورند ، چون پر از تنهایی اند ؛ مبهمند و تهشان هیچ دختری نیست تا دوستت داشته باشد . هیچوقت تصور نمیکردم عشق بیاید و تمام معنای زندگی ام را اینطور چپاول کند . فکر میکردم آینده مثل یک حوض آب سرد است و یک اطاق گلی که من دمپایی های کهنه ام را میپوشم و از آن بیرون می آیم ، آب سرد به خودم میزنم ، هوا تاریک است و من توی خودم ارام و ممتد لبخند میزنم و با همان لبخند تا دم مرگ زندگی میکنم و میمیرم ؛ نه اینکه دست هایم از گرافیت مداد سیاه شده باشد و از مرگ بترسم . حالا بعد از چند سال آوارگی و ناآرامی توانسته ام یکسال بدون دغدغه و آرام برای خودم زندگی بکنم بی انکه به چیزی فکر کنم یا چیزی بخواهم و حنای چیزی نیست که برایم نریخته باشد .این یک سال بهم انرژی داده است تا دوباره هرکاری میخواهم بکنم هر چیزی میخواهم از نو بسازم حتی یک اطاق گلی با حوض آب سردش اما معناها برایم عوض شده اند . تنهایی آزارم میدهد اما هیچ ذره ای از عشق توی خودم پیدا نمیکنم همانطور که تک و توک دخترهایی که عاشقم شده بودند هم میگفتند اما من باور نمیکردم . همیشه منتظر بودم تا باز آن شور و ذوق از درونم پا بگیرد دوباره همان نشاط ازم سرریز شود و خل و منگ بشوم . یک هفته پیش وقتی دیدم حتی دختری که دوستش دارم را هم نمیتوانم نگه دارم باورم شد ؛ و آن یک تکه ام را که پیش تو جا مانده بود بعد از چهار پنج سال دیدم . دوباره برگشتم توی خاطرات سردواندم از نو همه چیز را دیدم . نشسته بودی لبخند میزدی به تخمت هم نبود که این چهار پنج سال چه چیزهایی بر من گذشته چقدر دور خورده ام چقدر کم اورده ام دستت را دراز کرده ای بدرقه ام میکنی و میدانستی تنها چیزی که میتوانست به زندگی مهمل و پوچ آدمی مثل من شادی بیاورد را دارم پیش تو جا میگذارم


28

ژوئیه 17, 2010

ننه ت برداشته یه آهنگی رو گذاشته زنگ موبایلش که تو رو میگاد
بعد نمیتونی بهش بگی
د ِ آخه ننه
مصبت رو شکر
این زنگ موبایلت داره منو میگاد
بعد یه یارویی هم از محصولات عسل هی اشتباهی زنگ میزنه
با صدای تخم سگش
میگه الو محصولات عسل ؟
ننه
د ِ آخه مصبت رو شکر
..